تبلیغات
.::خبرنامه حکایت مو و ماست::. - حکایت زاهد و سگ..
.::خبرنامه حکایت مو و ماست::.
مـا در شرایط بـــدر و خیبـــریـم..
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

سلام
"هدف ما مبارزه با اسرائیل است. هر که می آید بسم الله و گرنه خداحافظ."
سردار حاج احمد متوسلیان
جستجو


آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
 حکایت مو و ماست

یا ضامن آهو جامعه مجازی نصر
ابر برچسب ها
ارسال شده در چهارشنبه 14 مهر 1389 ساعت 06:29 ق.ظ توسط علمدارکوچولوی آقا

هو العلیم


:: این هم فعلاً بدون شرح!!..

حکای زاهد طماع

گفته اند كه زاهدی، در یكی از كوههای لبنان، در غاری انزوا گزیده می زیست . روزها را روزه می داشت و شب هنگام ، گرده نانی بهرش می رسید كه با نیمی از آن افطار می كرد و نیمه دیگرش را به سحر می خورد. روزگاری دراز چنین بود و از آن كوه فرود نمی آمد. تا اینكه قضا را، شبی، گرده نانش نرسید. سخت گرسنه وبی تاب شد. نماز بگزارد و آن شب را چشم انتظار چیزی كه گرسنگیش را فرو نشاند، گذراند و چیزی بدستش نرسید. در دامنه آن كوه، روستایی بود كه ساكنانش غیر مسلمان بودند. زاهد، صبح هنگام بدانجا فرود آمد و از پیری طعام خواست. پیر، وی را دو گرده جوین داد. زاهد آن دو را بگرفت و آهنگ كوه كرد. قضا را در خانه آن پیر، سگی گر و لاغر بود . به دنبال زاهد افتاد وعوعو كنان دامن جامه اش بگرفت . زاهد، یكی از آن دو گرده را برایش افكند، تا دست از او بدارد . اما سگ، گرده را خورد وبار دیگر خود را به زاهد رساند و به عوعو كردن پرداخت.

زاهد، نان دوم را نیز بدوانداخت. سگ آن را نیزخورد و باردیگر بدنبال زاهد رفت و به عوعو پرداخت و دامن جامه اش بدرید. زاهد گفت: سبحان الله هیچ سگی را بی حیاتر از تو ندیده ام .  صاحب تو، دو گرده نان بمن داد كه توهر دو را از من گرفتی . پس این زوزه و عوعو و جامه دریدنت چیست؟

خدای تعالی سگ را بزبان آورد كه: من بی حیا نیستم . چه در خانه این غیرمسلمان پرورده شده ام .  گله وخانه اش را حراست می كنم و به استخوان پاره یا تكه نانی كه مرا می دهد، خرسندم. گاهی نیز مرا فراموش می كند و چند روزی را بدون اینكه چیزی بخورم، میگذرانم. گاهی هم او حتی برای خود چیزی نمی یابد و باری من نیز .  با این همه، از زمانی كه خود را شناخته ام، خانه اش را ترك نگفته ام و به در خانه غیراو نرفته ام .  بل عادتم این بوده است كه اگر چیزی بیابم، سپاس بگزارم و اگر نه، بردباری پیشه كنم. اما تو قطع گرده نانت را به یك شب ، طاقت نداشتی و از در خانه روزی رسان، به در خانه این غیر مسلمان آمدی ، روی ازمعشوق بتافتی وبا دشمن ریاكاری بساختی ، برگو كدام یكی از ما بی حیاست .  تو یا من؟ زاهد با شنیدن این سخنان، دست بر سر كوفت و بیهوش بر زمین افتاد.

كشكول شیخ بهایی

اللهم عجل لولیک الفرج..



برچسب ها : كشكول شیخ بهایی ,  هیچ سگی را بی حیاتر از تو ندیده ام ,  گفته اند كه زاهدی.. ,  در یكی از كوههای لبنان ,  در غاری انزوا گزیده , 

موضوع : لبخند ,  تلخند! , 


mihanblog.com